لبخند

سنگ را سنگين مي­كوبي و من هيچ نمي­گويم و تو انگار مي­ترسي بلند شوم و دنبالت بيايم... آب سرد است و مرو مورم مي­شود دستت را مي­كشي لاي موهايم كه روي آب شناور شده... اصلا تو بگو بمير... تو بگو خفه... تو بگو مرگ...

داشتند عكس مي­گرفتند ازم. يكي... دوتا... نور فلاش­هايشان را مي­انداختند توي صورتم و هيچ كس نبود كه بگويد من از نور فلاش بدم مي­آيد. مثل مجسمة يخي ايستاده بودم، با دست­هاي باز و لبخندي بر لب. يكي از عكاس­ها دست بردار نبود. انگار چيزي را توي صورتم كشف كرده بود و مي­خواست به ثبت برساندش. از فردا مي­شدم تيتر اول روزنامه­ها. وقتي زيپ كيسة سياه را مي­كشيدند هنوز داشت عكس مي­انداخت. يك لحظه نگاهم توي نگاهش گره خورد.

ديروز دوباره عكاس آمده بود سراغم. عكس­هايش را هم آورده بود. نشسته بود كنار ديوار و زير لب زمزمه مي­كرد و گاهي مي­آمد عكس را مي­گرفت كنار صورتم و بعد خيره نگاهم مي­كرد و يك دور، دور اتاق مي­چرخيد و بعد باز هم همان نگاه گيجش را مي­انداخت روي صورتم. آخرش هم رفت بدون هيچ حرفي. اما هنوز به در اتاق نرسيده بود كه دوباره برگشت و كشو را بيرون كشيد، پارچة سفيد را كنار زد و خيره شد به صورتم. با همين چشم­هاي بسته هم مي­توانم بگويم كه چشم­هايش تو ي چشم­خانه دودو مي­ز­ند و قطره­اي سر مي­خورد روي گونه­هايش و مي­دانم كه دوباره مي­آيد ومي­دانم بايد موهايش قهوه­اي باشد و نگاهش را اما آن شب ديدم كه آرام بود و غريب.

سه هفته مي­شود كه هر روز مي­آيد. نمي­دانم چطور مي­شود كه هر روز راهش مي­دهند! حتما خيلي خودش را توي دردسر مي­اندازد. مي­آيد آرام مي­ايستد جلوي كشو و مثل كسي كه دارد صندوق امانات بانك را باز مي­كند آرام و با احتياط كشو را بيرون مي­كشد و پارچة سفيد را كنار مي­زند و موهايم را كه هر روز خودش موقع رفتن به عقب مي­راندشان مي­ريزد روي پيشاني­ام، همانجا كه شكستي و زخمش به قول عكاس هنوز تازه مانده و چقدر احساس مي­كنم غمگين مي­شود وقتي با نوك انگشت روي زخم را لمس مي­كند و بعد هق هق گريه و اشك­هايش كه سر مي­خورد روي پيشاني­ام و مي­رسد به جاي زخم و فكر مي­كنم كه جاي زخم مي­سوزد. مي­گويد همه از عكسم كه توي روزنامه­ها چاپ شده حرف مي­زنند و فكر مي­كنند لبخندي كه روي لب­هايم ماسيده به­خاطر انقباض ماهيچه­هاي صورتم است. طفلكي نمي­داند وقتي كف دستت را گذاشته بودي روي سرم و سعي مي­كردي زير آب نگهم داري نور از روي آب افتاده بود روي صورتت و من دلم غنج رفته بود و لبخند زده بودم به رويت...

مي­ترسد مبادا كسي بشناسدم و وقتي اين را مي­گويد صدايش مي­لرزد و دست­هايم را كه توي دست­هايش گرفته فشار مي­دهد و بالا مي­آورد و مي­بوسدشان. بعد انگار كن كه گناهي بزرگ را به دست گرفته پنهانشان مي­كند زير پارچة سفيد.

عكاس ديروز مي­گفت مردك ديگر نمي­گذارد روزها بيايد و متوصل شيفت شب شده. الان است كه شيفت­ها عوض شود و بعد بايد منتظر شوم تا صداي پايش كه آرام روي سنگ­ها مي­نشيند بيايد...

  
نویسنده : كفترچاهي ; ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٦


تاريک-روشن

از اينجا كه بگويي خداحافظ و گوشي را بگذاري يك ساعت و چهل و سه دقيقه طول مي­كشد و من در گيجي صدايت معلق مي­مانم و ­مي­روم جلوي آينه تا كبودي زير چشم­هايم را بپوشانم و خط سياهي بكشم بالاي پلكم و خيره شوم دوباره توي آينه تا مبادا ريزه مويي زير ابروها سرزده باشد.

لباس كه مي­پوشم مي­دانم دير شده، روسري بنفشي را كه ديروز خريده­ام سر مي­كنم و مي­خواهم پايم را بگذارم بيرون در كه يادم مي­افتد امانتي­ات را برنداشته­ام. بر مي­گردم توي اتاق و هر چه روي ميز است را مي­ريزم پايين و بعد، آها... توي كمد است. پله­ها را دو تا يكي مي­كنم و نزديك است با سر بروم توي ديوار. قبل از اينكه از در بيرون بروم، كمي مي­ايستم و سعي مي­كنم آرام و شمرده نفس بكشم.

اتوبوس مي­آيد و همراه موجي از آدم­هايي كه در آن شلوغي هر طور هست نمي­خواهم بهشان بچسبم سوار مي­شوم. از اين اجتماع كه مرا تنگ در خودش گرفته حالت تهوع پيدا مي­كنم، شيشه را تا آخر باز مي­كنم و صداي همه درمي­آيد كه هوا سرد است و چه و چه و چه...

پياده مي­شوم و توي تاكسي به اين فكر مي­كنم كه خواسته مرا ببيند... كه گه­گاهي... شايد... اگر كاري داشته باشد... خواسته مرا ببيند... قرار است ببينمش...

دير شده. غروب است و ترافيك. بايد انتخاب كنم تاكسي و ترافيك يا پياده رفتن و دير رسيدن كه نمي­خواهم دير برسم... مي­خواهم باشم و رسيدنت را ببينم. مي­خواهم باشم و آرام آمدنت را ببينم كه يقه­هاي پالتو را بالا داده­اي و دست­هايت را تنگ توي جيب­ها فرو برده­اي. مي­خواهم اصلا بي­هوا بيايي و يك آن توي بودنت غرق شوم. سي و هفت دقيقه مانده و دارم توي كوچه­هاي تاريك مي­دوم و صداي پايم توي كوچه مي­پيچد و هي ترس برم مي­دارد كه كسي پشت سرم مي­دود. توي يكي از كوچه­ها بچه­هاي كوچك آدم­برفي مي­ساختند و صداي خنده­اشان دلم را مي­برد و چقدر دلم مي­خواست مي­ايستادم و كمكشان مي­كردم و خودم را مي­سپردم به سردي گلوله­هاي برفي كه قرارا بود روي هم بگذاريمشان.

رسيدم و هنوز هفت دقيقه مانده تا بيايي. روبه­روي كتاب­فروشي ايستاده­ام و مثلا دارم عنوان كتاب­ها را مي­خوانم اما به آدم­هايي كه از كنارم رد مي­شوند فكر مي­كنم و هي منتظرم تا دلم بلرزد و برگردم و از كنارم رد شده باشي و چند قدم دنبالت بيايم و از پشت صدايت كنم و تو برگردي و...

چهل و نه دقيقه است كه ايستاده­ام، ديگر روبه كتاب فروشي نه، كه ايستاده­ام رو به مردم و هي چشم­هايم در چشم­خانه مي­گردد و به هر سياهي كه از دور مي­آيد خيره مي­شوم و مي­دانم كه تو نيستي. انگار چله تابستان است و من گر گرفته­ام. انگار دارم مي­سوزم و انگار كن يك سنگ بزرگ توي گلويم گير كرده و با هر نفسي بالا و پايين مي­رود گلويم را مي­خراشد كه صداي زنگ تلفنم را توي گيجي مي­شنوم و آهنگي را كه براي توست مي­شناسم و جانم... مشكلي پيش... نمي­تونـ... بوووووووق

تكيه داده­ام به ديواري و پاهايم را انگار ميخ كرده­اند به زمين و صداي به هم خوردن دندان­هايم را مي­شنوم و فكر مي­كنم كه الان است كه خرد بشوند. چقدر شد كه آنجا ايستادم را نفهميدم اما كتاب­فروشي­هاي اطرافم داشتند تعطيل مي­كردند كه راه افتادم. توي همان كوچه­هايي كه دويده بودمشان راه مي­رفتم و هيچ­كس هم پشت سرم نمي­آمد. بچه­ها آدم برفي­اشان را درست كرده­بودند و حتما امشب كه بخوابند همه خوابش را خواهند ديد. آدم برفي­اشان چيزي كم داشت ولي. كيفم را باز كردم و بسته­اي را كه با دقت كادو كرده بودم و كاغذش را با چه وسواسي انتخاب كرده بودم درآوردم و پاره كردم و شال­گردن دست­باف سورمه­اي را انداختم دور گردن آدم­برفي. كلاه سورمه­اي را هم گذاشتم سرش و كاغذ را انداختم توي آتشي كه پيرمردي كارتن خواب درست كرده بود. كمي ايستادم و سوختنش را نگاه كردم و بعد دوباره راه افتادم.

سر كوچه يك ايستگاه اتوبوس بود...

 

 

  
نویسنده : كفترچاهي ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ دی ،۱۳۸٦


 

خيابان را سكوتي جادويي پر كرده بود... انگار اين خيابان طولاني با دو رديف تير چراغ برق و درختان محو در تاريكي از جايي در سكوت و سياهي آمده است... هيچ ماشيني عبور نمي‌كرد.... حتي باد هم نمي‌آمد... مرد با تمام نيرو در امتداد ساكت خيابان مي‌دويد... تنها صداي برخورد پاشنة كفشهايش با سنگفرش خيابان شنيده مي‌شد و نفسهايي كه از فرط خستـگي نظم خود را از دست داده بودند...

مرد با تمام نيرو مي‌دويد.... و فقط به روبرو نگاه مي‌كرد...

چشمهايش باز بود اما انگار نه چيزي مي‌ديد و نه تا به­حال ديده بود...

نگاهش انگار دنبالة حيرتي بزرگ را با خود مي­كشيد... انگار در آخرين نگاه، به رازي پي برده كه نبايد...

مرد با تمام نيرو مي‌دويد، در خياباني كه آخر نداشت... چند بار زمين خورده بود... هنگام بلند شدن كه كف دستها و زانوهايش روي زمين بود، قطره‌هاي اشك و دانه‌هاي درشت عرق يكي مي‌شدند و روي زمين ‌مي‌افتادند... با ترس چند لحظه‌اي را به زمين خيره مي‌ماند.... بعد بلند مي‌شد و دوباره صداي دويدنش خيابان را پر مي­كرد...

به هيچ چيز نگاه نمي­كرد... مي­ترسيد... مي­ترسيد فراموش كند... مثل شاگرد مدرسه­اي كه تا صبح بيدار مانده و درس خوانده و حالا از ترس فراموش كردن فقط مي­خواهد امتحان بدهد و خلاص شود... فقط مي­خواست به جايي برسد كه بتواند با آرامش آنجا را كه ديده بود مرور كند... آنقدر پيش خودش تكرار كند تا همه را حفظ شود...

                                                   ***

تمام شب را كار كرده بود.... حسابهاي شركت هميشه كم و كسري داشت... اما هيچ كس به حرفهايش توجه نمي‌كرد... هيچ­كس از او حسابداري نمي‌خواست.... همة مسؤلين شركت از او حساب­سازي مي‌خواستند...

در ظاهر به حسابها مي‌رسيد... اما روزها يا شايد سالها بود كه به آن شب فكر مي‌كرد...

***

خسته بود و بي‌حوصله ... خواسته بود تا در هواي خنك و نمناك پاييز چند قدمي راه برود... خيابان خلوت و ساكت بود ... راه مي‌رفت و به خاطرات نداشته‌اش فكر مي‌كرد... به دنياي سرد و گنگش... به دنيايي كه هميشه از داشتنش خود را سرزنش كرده بود....

هميشه خودش را سرزنش مي‌كرد كه توانايي آن را ندارد كه مثل بقية مردم زندگي كند.... مثل آنها بخندد... مثل آنها گريه كند... يا مثل آنها يكي از اين عشقهاي پوشالي را تجربه كند... هر روز عصر شاخه گلي دستش بگيرد و سر يكي از اين كوچه­ها منتظر كسي بايستد... چند قدمي با هم راه بروند و سعي كند خودش را خوشحال نشان دهد... حتي بعد از مدتي بهش خيانت بكند و دل به كس ديگري ببندد...

 
آن شب پاييزي هم بدون اينكه بداند كجا مي‌رود به خيابان آمده بود تا هوايي بخورد و خودش تنها آوازي را كه از بر بود بخواند:

شاه شمشاد قدان...

شاه شمشاد قدان...

خسرو شيرين دهنان ...

كه به مژگان شكند قلب همه صف شكنان...

...

گاهي وقتها فكر مي‌كرد شايد تمام آن شب توهم بوده.... يا ناآگاهانه وارد دنيايي ديگر شده..... دنيايي كه مردمانش از جنس ديگري‌اند... از چيزي شبيه خيال... يا حتي خواب...

 از خودش خسته بود... احساس كرد تمام شب را قدم زده‌است... خواست جايي را پيدا كند تا چند لحظه‌اي استراحت كند.... فكر كرد خيلي از خانه دور شده‌است.... خيابان اصلاً آشنا نبود....

خواست روي سكوي جلوي يكي از خانه‌ها بنشيند... متوجه باز بودن در شد... فكر كرد حتماً فراموش كرده‌اند در را ببندند... دستگيرة در را گرفت...

هيچ وقت آن لحظه را فراموش نمي‌كرد... نمي‌توانست در مقابل نيرويي كه او را به داخل خانه مي‌كشيد مقاومت كند... اولين دري كه داخل ساختمان ديده مي­شد سه تا پله بالاتر از كف بود... بالا رفت... نوري ضعيف از لاي در بيرون مي‌آمد...در يكي از واحدها باز بود...

ترس تمام وجودش را گرفته بود.... اما نمي‌توانست نرود.... در را بازتر كرد و داخل شد... نماي داخلي خانه... دكوراسيون خانه... همه چيز برايش آشنا بود... انگار اين صحنه را اولين بار در جايي وراي اين دنيا ديده باشد... در يكي از اتاقها باز بود... جلوتر رفت... مي‌ترسيد در را از اين كه هست بازتر كند... دستگيره را رها كرده بود و خواسته بود برگردد... از لاي در نگاه كرده بود اتاق را نوري آبي، روشن كرده بود... نيمي از اتاق را نمي‌توانست ببيند.... اما در اين نيمة ديگر بود كه براي اولين و آخرين بار چيزي را ديده بود كه زندگي‌اش را...

هنوز بعد اين همه مدت نتوانسته بود با خودش كنار بيايد كه بعد آن شب زندگي‌اش نابود شده... يا جاني تازه گرفته است....

دختري روي صندلي، جلوي آينه نشسته بود و موهايش را شانه مي‌كرد... انگار وجود او را پشت در حس كرده‌باشد.... ناگهان برگشته بود و به او كه خيره از پشت در نگاهش مي‌كرد نگاه كرده‌بود...

تمام تنش يخ كرده بود... خواسته بود سرش را پايين بياندازد... حتي براي يك لحظه هم نمي‌توانست چشم از او بردارد... دختر موهاي سياهش را پشت گوش زده بود و با لبخندي كه انگار از روز اول تولد روي صورتش باشد نگاهش كرده بود...

 دختر از روي صندلي بلند شده‌بود و دستهايش را به سمت او دراز كرده بود و كنار خودش روي تخت نشانده بود... خواسته بود دستش را بكشد و بي آنكه حرفي بزند از آپارتمان بيرون برود و خودش را در خيابانهاي اطراف گم و گور كند...  نتوانسته بود به چيزي جز چشمهاي دختر فكر كند و آرامشي كه در آن چند لحظه نصيبش شده بود و ديگر هرگز تجربه نكرده بود...

تمام شب در سكوت گذشته بود... فقط همين را بخاطر داشت... حتي كلامي بين آنها رد و بدل نشده بود.... همة اتفاق همان نگاه‌بود و بس...

ناگهان به خودش آمده بود... براي يك لحظه فكر كرده‌بود شايد سالها باشد كه آنجا نشسته.... هيچ چيز به ياد نمي‌آورد... اما طولي نكشيده بود كه آن چشمها، آن چشمها كه مثل ساحلي آرام بودند كه طوفاني را تجربه كرده باشد نفسش را به شماره انداختند...  دلش مي‌خواست همانجا بنشيند و تا ابد به او نگاه كند.... اما ترس همة وجودش را گرفت... چيزي ته قلبش خبري وحشتناك را فرياد مي‌زد... بدون فكر دستهاي دختر را توي دست گرفته بود... اما ترسيده بود و دستها را رها كرده بود.... حتي يك لحظه هم صبر نكرده بود.... حتي فكر هم نكرده بود..... فقط از خانه بيرون آمده بود و با تمام نيرو دويده بود... با تمام نيرو در خياباني كه آخر نداشت دويده بود.... با تمام نيرو دويده بود و چند بار زمين خورده بود.... هنگام بلند شدن كه كف دستها و زانوهايش روي زمين بود و قطره‌هاي اشك و دانه‌هاي درشت عرق يكي مي‌شدند و روي زمين ‌مي‌افتادند.... با ترس چند لحظه‌اي را به زمين خيره مي‌ماند.... بعد بلند مي‌شد و دوباره به دويدن ادامه مي‌داد....

 

  
نویسنده : كفترچاهي ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٦


 

از اين به بعد:

سه شنبه ها اینجا هستم

www.asemounrismoun.persianblog.ir

و

سرنوشت فقط با داستان يا شعر به روز خواهد شد.

  
نویسنده : كفترچاهي ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٦


 

...

حسابم با خودم پاکه

  
نویسنده : كفترچاهي ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٦